تبليغاتX
.:: R a s h i d a . c o . t o سابق ::.



"
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 8:33  توسط حس غریب  | 



در راه لیلی خطر باید کرد...
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 6:13  توسط حس غریب  | 



 

یکی به من بگه کدوم یک از این حرفها درسته:

 

                   دوری و دوستی

                                           یا

                                                از دل برود هرانکه از دیده رود

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 6:6  توسط حس غریب  | 



 

 
امروز اومدم در مورد یه موضوع توضیح بدم
  نمیدونم اطلاع دارین یا نه ولی چند ماهی هست که یه خواننده جدیدبه نام رشیدا پا به عرصه موسیقی گذاشته (شایدهم من تازه اسم تون رو شنیدم)به هر حال من من فقط خواستم این مطلب رو خدمت شما عرض کنم که :

                     این وبلاگ هیچگونه وابستگی به خواننده ای به نام رشیدا نداره ونخواهد داشت

وهمونطور که بارها گفتم وباز هم میگم نام رشیدا رو من از روی نام خانوادگی خودم با کمی تغییر به دست اوردم .

تمام حرف امروزم همین بود تا بعد در پناه حق باشین.

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 7:41  توسط حس غریب  | 



                                  زندگی زیباست باید زیبا زندگی کرد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 15:54  توسط حس غریب  | 



+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 18:6  توسط حس غریب  | 



 

بالا و پایینی های زندگی خیلی از آدما رو سر به راه می کنه .مشکلات میان و میرن وقتی از دریچه ی امروز به اینده نگاه می کنم گریم میگیره چه قدر تاب و تقلا زدم ازش حتی دیگه اثری هم باقی نمی مونه ...


اما اون مصیبتی که دامن گیر بعضیااااا میشه .آدم ازش درس نمی گیره و اونم نمیره و داغش رو ی جگر می مونه هی تازه میشه

اون چیزی که برنامه ریزی ها رو به هم می زنه. معادلات رو می شکنه  و پاش رو هی اون ور تر سرحد ذهنیات می ذاره

اشک ها رو حتی جلوی کسایی که نباید ببینش  روونه می کنه

یه میخ ور می داره به سر آبرو می زنه ..تا میخ کوب رسوایی بشه

 با زمون و با زمین سر سازش نداره. تو تنهایی دور می گیره و عذاب میده

اون

                            عشق . . . عشق ... عشق....

 

اما اگه لگد به بختت زده باشی و شترش رو که در خونت نشسته برونی

اگه باهاش بجنگی و یه ثانیه باش تا نکنی

اگه یادت بره هیچی جز اون ارزش این دنیا رو نداره

اگه محلش نذاری اگه بی خیالش بشی


 تقاصش رو خود باید پس بدی ...می دونی سزای جرمت رو به کی باید بدی...


تا آخر خودت باید بار گناهت رو به دوشت بکشی هر جا پات رو بگذاری چهره ی یارت رو می بینی


هر کی خبری داشته باشه تو مثل یه دیونه منتظر شنیدن اسم اونی

 
دنبالش می گردی عهد می بندی اگه یه باره دیگه ببینیش بند رو از زبونت بر می داری و میگی که عاشقشی  میگی دوستش داری وتو یه کلمه اون رو میپرستی

 
ای آی آی  

 
خیلی دیر شده....

 
رفته . نه که ازین شهر و دیار بلکه تو دیگه

 

 تو فکرش   تو آغوشش    تو رنگ چشماش    تو دلش  و...   جایی نداری

 
دیگه دلت رو می خوای چی کار کنی  به چه دردت می خوره  با کسی که جور نمیشه با هر کی آشنا میشی اول با اون مقایسه ش می کنی اما هیچ کسی رو مثل اون پیدا نمیکنی تازه اگه نفری پیدا بشه

 اما اونی که بسادگی دو دستی تقدیم گذشتت کردی

زندگیش رو راحت تر و پیروزمندانه تر انجام می ده


                                                تا بسوزه دل اون کسی که لیاقت عشق رو نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 17:52  توسط حس غریب  | 



  می خواهم پرواز را با تو تجربه کنم نه بی تو...
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 11:56  توسط حس غریب  | 



 

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند. آن دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از آنان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد. دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون آنكه چيزي بگويد بر روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».

آن دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا آنكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند. اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد. او بعد از آنكه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».

دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «بعد از آنكه من ترا آزردم، تو آن جمله را بر روي شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر روي صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟»

و دوستش در پاسخ گفت: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد آنرا بر روي شن ها بنويسيم تا بادها آنرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد آنرا بر روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند آنرا پاك نمايد».


شرمنده ام

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 11:7  توسط حس غریب  | 



 

   دردی که از تو باشه برام شیرینه


گاه آرزو می كنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری…ومن باشی، دلت ، دل من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای من باشد…

آنگاه خواهی ديد من چقدر برای رسيدن به تو بی قراری می كنم…!

آنگاه خواهی ديد چقدر شبها  و روزها از دوری تو اشك می ريزم…

آنگاه احساس خواهی كرد من چقدر تو را دوست دارم…

و احساس خواهی كرد عشقی را كه تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده است!…

كاش اين آرزو تبديل به حقيقت می شد تا تو مرا بيشتر از هميشه باور داشته باشی

باور داشته باشی كه دوستت دارم…باور داشته باشی كه عاشق تو هستم!…

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 13:3  توسط حس غریب  | 



                                 شابرک بر زد و رفت ............

    یکی بود،یکی نبود 

            تو این دنیای پر از دروغ ونیرنگ مرغ عشقی خسته و دلش شکسته, اسیر قفس زندگی بود

            شب و روزش بی نفس همهء آرزوی پر کشیدن از این دنیا بود بود و بس

            تا یه روز یه شاپرکی نگاش به اون افتاد

            چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری دلش گرفت

            زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید

            تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید
 
            دیگه طاقت نیاورد ،رفت توی قفس نشست

             تا  به حرفای مرغ عشق گوش کنه
 
             از حرفهای مرغ  شاپرک دلش شکست

             شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

             بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم

             یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
 
             بارونی از چشمای مرغ روی گونش جاری شد

             شاپرک وقتی اشک  اون رو دید دلش گرفت

             با خودش  عهدی بست، عهد بست که دیگه چیزی نگه تا مرغ دلش بگیره

             دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت

             شاپرک توی دوستی  ذره ای کم نمیزاشت

             تا یه روز یه باد سرد میونه قفس وزید

             آسمون سرخ ابی شد سوز برف از راه رسید
 
             شاپرک یخ زد 

             اون موندگار نشد و رفت

             اره برای همیشه ازا ین دنیای پر دروغ رفت

             چشاشو رو هم گذاشت دیگه  بیدار نشد

             دوباره غم وغصه وجود مرغ عشق رو گرفت

             دیگه مرغ عشق , مرغ عشق نبود

            دیگه نمیتونست از عشق بخونه اصلا عشق براش زجراور بود

            شده بود مرغ عشقی با غم عشقی دردناک

            که خاطرات اون لحظات زجرش میداد

            مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
 
             نگاهش به آسموووووووووون موند

            وروزگارش در خاطراتش با شاپرک گذشت

            تا که از غصه دق کرد و  اونم مرد...!

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 12:55  توسط حس غریب  | 



 

 

       

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
 تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشقم:

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 10:52  توسط حس غریب  | 



 

            

امروز دلم خیلی گرفته است احساس تنهایی ازپایم انداخته ، همه دنیا برایم تاریک است و سیاه هیچ کس نمی تواند کمکی به این حال زارم بکند مگر خدای خوب من . می خواهم بعد از مدتی هر چند دور با خدایم حرف بزنم ، درد دل کنم لااقل مطمئن هستم او حرفهایم را می شنود و بدون پاسخ نخواهد گذاشت .

سلام خدای زیبا و دوست داشتنیم

نمی دانم از کجا شروع کنم چون رویی برای حرف زدن و صحبت کردن با خدای خوبم را ندارم از خدایم شرمسارم . شرمسارم از این که بنده خوب او نبوده ام در حالی که او همیشه ما را به خوب بودن دعوت می کند ، شرمسارم از این که خدایم را فراموش کرده بودم در حالی که او همیشه با من بوده شرمسارم از این که از زیبایم غافل بوده ام در حالی که او تنها راهنمایم بوده شرمسارم از این که کفر گفتم و او به من بخشید ولی من کور بودم و ندیدم شرمسارم ، شرمسار.......

نمی دانم چند ثانیه چند دقیقه چند ساعت چند روزچند هفته چند ماه چند سال ازیاد تو دوربوده ام

نمی دانم چند فرسخ از تو کناره گرفته ام اما حالا پشیمانم ، پشیمان .......

یادم است که می گفتند بدو تولدم زیباترین آهنگ تو را در گوشم زمزمه کرده اند یادم داده اند که هر کاری را با نام خدای مهربان شروع کنید اما من ..... اما این را نیز می دانم و بارها خوانده ام و بارها شنیده ام که گفته اند " خدا مهربان است " ، " خدا الرحم الراحمین است " ، " خدا ستارالعیوب است " ، " خدا علام الغیوب است " و مهم تر این که خداوند آمرزنده است او بزرگترین بخشاینده است . حال به درگاهت آمده ام به محضرملکوتیت آمده ام تا به تک تک

گناهانم اعتراف کنم بگویم که اشتباه کرده ام فریاد زنم که پشیمانم و درخواست توبه دارم .

آری توبه این را نیز بارها شنیده ام که می گویند خداوند آن قدر بزرگ است که دست رد به سینه بنده اش نمی زند هر که به درگاه او روی می آورد بیشتر از خود انسان خدا عاشقش می شود آری این بار می خواهم توبه کنم توبه ای از دل و جان . امیدوارم که مورد مقبول واقع شود.

خداوندا فکر می کنم این زیباترین نامه ای است که عاشق می تواند به معشوقش بنویسد رک وراست و بی ریا . خداوندا تو آن قدر بزرگی که حتی من به این درک نرسیده ام که گوشه ای از بزرگیت را بفهمم اگر این گونه نبود حال پشیمان ونادم سر به زانویت نمی نهادم وزارزار گریه نمی کردم
خدایا من وقتی که تو را دارم دیگر چه نیازی به آدمکهای زمینی ، وقتیکه تو را دارم دیگر چه نیازی به دوست برای درد دل ، وقتی تو با من باشی ومن با تو دیگر چه نیازی به همدم و مونس . خدایا هرکس که نداند تو بهتر از همه می دانی که این انسانها با من چه کردند تو از همه چیز آگاهی و خبر داری و می دانی بزرگترین گناه من صداقت بود و سادگی . همین !!!
 من یاد نگرفته ام که مثل آدم های این روزگار گرگ باشم من نان زحمت پدر و مادر  آنها را خورده ام پس نمی توانم این گونه باشم . خدایا تو بهتر از هر کسی می دانی به هر که رو کردم چنان تلنگری به من زدند که در جایم مثل بید لرزیدم ، با پشت دست چنان سیلی به من زدند که تا عمر دارم آهنگ سیلی ها در ذهنم باقی خواهد ماند ونگاه های معصومانه ام به خاطر تاوان پس دادن گناهی که نمی دانم چه بوده وهست همواره بر سر لوحه قلبم حک خواهد شد . گناه من چه بود ؟

آخر این درد مرا می کشد من چه گناهی ، چه جرمی مرتکب شده ام که باید این گونه تاوان پس دهم اما اگر نو راضی باشی من نیز آن را به جان دل می خرم . خدای خوب من تو که بهتر می دانی  این آدمک های زمینی طوریند که تا نیاز دارند مانند دوستم بودند اما زمانی که نیازشان برطرف شد مانند تفی به گوشه ای پرتم کردند یا مانند سنگی به اعماق باتلاق روانه ام کردند حتی می توانم بگوییم که از صدای تالاپ و غرق شدنم لذت می برند ،آخر چرا مگر نه این است که من هم بنده توام اما بنده گناهکارت .

خدایا این موجودات زمینی نمی توانند کمکی به من کنند بلکه سعی در غرق شدنم می کنند آنقدر در منجلاب غرقم ـ غوطه ورم - که این مترسکها نمی توانند کاری بکنند مگر این که منتظر ناجیی از طرف تو باشم اما نه زمینی بلکه ناجی آسمانی . ای کاش من هم مثل علی (ع) چاهی داشتم اما نه چاه پر بلکه چاهی خالی تا آنرا با اشک هایم پر می کردم کاش من هم مثل فاطمه (س) می توانستم تا صبح نخوابم و با معشوقم حرف بزنم تا سیر شوم اما من ......

خدایا من الطاف تو را از یاد برده بودم درست است که سراسر زندگی انسان با الطاف و نعمات خداوندی است اما  تو در زندگی من  چند چیز بزرگ را به من داده ای که من آنها را از یاد برده بودم : حق زندگی  ـ حق نفس کشیدن ـ حق دیدن ـ حق شنیدن ـ حق حرف زدن و .......

زمانیکه من شما را دارم دیگر نیازی به دوست ندارم دیگر می خواهم تنها باشم چون واژه زیبای عشق ، چون معبود چون ......... همه می گویند دوستت دارم اما من که می دانم همه دروغ است و بس فقط  این را نمی دانم که با چنین واژه زیبایی به چه راحتی بازی می کنند همان گونه که با احساس من بازی شد همان گونه که عواطفم را زیر پا له کردند و هم چون کاغذی مچاله به گوشه ای پرتم کردند تا سرگرمی برای کودکی باشم که آنرا بر می دارد و پاره می کند و با پاره شدن آن روح من  است که پاره پاره می شود اما باز می گویم خدایا گناه من چه بود و هست ؟ آیا این تاوان پس دادن مستحق من است ؟ این را می خواهم فریاد زنم خدایا تو چقدر بزرگی که به راحتی می توانی بزرگترین گناهان بندگانت را ببخشی اما موجودات زمینی ات چقدر حقیرند بدون آن که بگویند گناهم چه بوده دست رد به سینه ام می زنند و وجودشان را از من دور می سازند اما من به خاطر خداوندی خدایم همه اینها را نادیده می گیرم و چون او می بخشم چون اوست که بخشش را به من آموخت .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 9:49  توسط حس غریب  | 



از چشمانت بیاموز...
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 15:39  توسط حس غریب  | 



                                       عشق پاک کودکانه ...                    

 شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد :  " هيچ ! هر چه جلو ميرفتم ، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين ، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور . اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم ، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 15:37  توسط حس غریب  | 



در این دنیای پر از نیرنگ به هیچکس اعتماد نکن !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 8:37  توسط حس غریب  | 



کاش این انتظار به سر برسه کاش !!!!!!!!1

عده اي بخاطر چيزی در تو که آنها خود آنرا ندارند به طرف تو جذب ميشوند  

امّا عده اي ديگر بخاطر مجموع تمام "داشتن و نداشتن هايت" که تو را ميسازند جذب تو ميشوند 

هر دو عدّه ميتوانند تو را تا حد عشق دوست داشته باشند

امّا فقط اين عده دوم هستند که ميتوانند برای تو ايثار هم بکنند 

عشق بدون ايثار ناقص ميشود امّا ايثار بدون عشق باز هم کامل است 

عشق حجمی است بينهايت که حتی جرمی بزرگ و کامل چون ايثار را در خود جای ميدهد

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 8:24  توسط حس غریب  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 12:4  توسط حس غریب  | 



+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 12:2  توسط حس غریب  | 



 

درباره خودتان چگونه فکر میکنید ؟
]
آیا به نظر خودتان شما جذاب هستید ؟ . یک نفر می تواند چهره زیبایی نداشته باشد ولی فوق العاده جذاب باشد و همچنین می تواند بسیار زیبا باشد ولی جذاب نباشد. حتما می دانید که کدام یک از این دوحالت دوست داشتنی تر هستند . جذابیت و گیرایی یک ویژه گی اکتسابی است و ما آگاهانه یا نا آگاهانه آن را کسب می کنیم. 

چگونه می توان جذاب بود:


ظاهری آراسته داشته باشید: مرتب باشید، هماهنگی و پاکیزگی شما ناخود آگاه شما را جذاب می کند. بعضی ها بر اساس تصوری نادرست برای جذاب شدن به تکاپو می افتند و به شکل های عجیب و غریبی لباس می پوشند که این مساله از جذابیت آنها می کاهد.


بیشتر سکوت کنید: غالبا افراد فکر می کنند برای اینکه جذاب تر شوند، باید بیشتر شلوغ کنند. سکوت یک تاثیر ذهنی و روانی می گذارد. در سکوت فرد در پیرامون خود خلا ایجاد می کند و هر خلایی جذب را سبب می شود.آنها که بیشتر صحبت می کنند از جذابیت خود می کاهند؛ولی سکوت و گوش دادن بیشتر، شما را عاقل تر و باتجربه تر معرفی می کند.البته سکوتی که از اعتماد به نفس سرچشمه بگیرد.


نرم و ملایم سخن بگویید : وقتی نرم و ملایم سخن می گویید جذاب و محبوب می شوید.جذابیت به تقلا و تکاپو نیاز ندارد، بلکه به آرامش و ملایمت نیاز دارد. آدم های عصبی و خشن غیر قابل اعتمادند و جذابیتی ندارند.


فرد محترمی باشید: بی احترامی به خود و دیگران و بی ادبی در کلام و رفتار از جذابیت شما می کاهد. افراد مودب و متین و محترم بی تردید جذابند و این جذابیت از درونشان موج می زند.


زیاد شوخی نکنید اما فراوان تبسم کنید. شوخی کردن فراوان از انرژی ذهنی وجذابیت شما می کاهد چرا که شوخی فراوان به تدریج مرزها را از بین می برد، به تکاپوی فراوان شما می انجامد و صحبت بسیار به دنبال دارد و چه بسا که به بی احترامی به خود و دیگران منجر شود. متبسم باشید زیرا تبسم به چهره شما جذابیتی عمیق و ژرف می بخشد. در تبسم، سنگینی متانت و جذابیت وجود دارد، ولی در خنده و شوخی فراوان سبکی.


قاطعیت یعنی جذابیت.: کسانی که هدف های مشخص و ارزش های معینی دارند بی استثنا جذابند. کسانی که قدرت "نه" گفتن دارند و بازیچه این و آن نمی شوند، جذابند. شخصیت هایی جذاب و تاثیرگذارند که بسیار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند.


امیال و غرایز خود را کنترل کنید: کسانی که بر امیال و غرایز خود تسلط بیشتری دارند، از جذابیت معنوی بیشتری برخوردارند. آنها که مدام در پی ارضای امیال خود به سر می برند، نمی توانند خود را کنترل کنند و خصوصا به نگاه و زبان خود تسلط ندارند، این افراد جذابیتی ندارند. بر امیال خود مسلط باشید نگویید دیگران چه می دانند که من تا چه اندازه بر خود مسلط هستم. کاهش انرژی ذهنی و جذابیت درونی و روانی شما به هر حال خود را به شکلی نشان می دهد که از جانب دیگران کاملا درک می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 16:13  توسط حس غریب  | 



                              Eshgh 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 15:55  توسط حس غریب  | 



 

گفتم: برام از عشق بگو
گفت: عشق مثه زهر هلاهل میمونه که توی یک جام زیبای بلورین ریخته شده تا زمانیکه از اون دوری برات وسوسه انگیزه...وسوسه ای شیرین...اما اون لحظه که جرعه ای از او بنوشی این وسوسه شیرین فقط یه مرگ تلخ رو بتو هدیه میده


گفتم: واقعا تلخه؟
گفت: اره اما شکر تلخ
عشق مثه یه ابراه باریکی میمونه که از یه اقیانوس بزرگ جاری شده و به پای یه تک درخت میریزه. مبدا اون بی انتهاست اما مقصدش فقط یه نقطه است


گفتم: نمیشه این ابراه رو به چند قسمت تقسیم کرد شاید چندتا درخت دیگه رو هم اب بده؟
گفت: نه اون موقع سهم اون تک درخت به قدری کم میشه تا بالاخره یه روز خشک خشک میشه


گفتم: دلم میخواست رسم بود دو نفر که عاشق همن تا ابد کنار هم میموندند
گفت: اره خوب بود ولی میدونی تنها رسمی که ابدیه زندگیه
کوتاه ترین مسیر ممکن مسیر بین تولد و مرگه


گفتم : و بلند ترین راه؟
گفت: کوتاهترین فاصله ی بین دو عاشق
گفتم: و دشوار ترین راه؟
گفت: راه انسان بودن و انسان ماندنه


گفتم: میخوام برای با هم بودنمان یه خونه ی امن و محکم بسازم که هیچ وقت هیچ کس نتونه اسیبی بهش برسونه
گفت:امن ترین و محکم ترین خونه برای زندگی دو تا عاشق خونه ایه که آجر اون از عشق و سیمانش از صداقته . سقف اون از عهد پیمونه محکمشون باشه با نورگیرایی رو به اعتقاد و رنگی به رنگ یکرنگی


گفتم: تو فکرم که کوله بارم رو ببندم تا با هم به خوشبختی سفر کنیم
گفت: تو کوله بارت چی میذاری؟
گفتم: عشق...همت...تجربه...امید...صداقت و ایمان و به اندازه ی نیازمون ثروت
گفت: چه کوله ی سنگینی میتونی خیلی سبکتر از اینا سفر کنی.........بدون اینا و با همه ی اینا. با یه ساک کوچیک که توش فقط دعای مادره...


گفتم: تا حالا به ازدواج فکر کردی؟
گفت: اره ازدواج رو پل باریک میدونم بین من و ما. یه پل باریک و لغزنده.همیشه هم با خودم میگم خوش به حال اون کسی که با علم به لغزنده بودن پا روی اون میذاره ویا اگه میخواد برای عبور از اون سوار بر اسب بشه مراقب باشه که پا رو رکاب یه اسب چموش نذاره اون موقعه که میتونه به سلامت به اونور پل برسه و دنیای قشنگ اون طرف رو هم ببینه


گفتم: دنیایی که میگی به نظرت واقعا قشنگه؟
گفت: اره به شرطی که قبل از اینکه پات رو اونجا بگذاری بدونی که داری به جایی میری که مردمش با دنیای قبلی خیلی فرق دارند هم باید بدونی که زبونشون یه زبونه متفاوته و هم فرهنگ و طرز زندگیشون. تازه داری به یه جایی میری که قبلا هیچ وقت به اونجا نرفتی اون موقع اس که  با علم به همه ی این تفاوتها میتونه زندگی تو اونجا برات یه زندگی قشنگ و جذاب باشه


گفتم: بازم برام از عشق بگو
گفت: عشق مثه یه پرنده در حال پرواز می مونه ممکنه تا اوج اسمانها پرواز کنه تا فراز ابرها پیش بره شاید هم همون اول راه با تیر یه شکارچی به زمین بیوفته


گفتم: چی کار کنه که تیر نخوره؟
گفت: چشماشو باز کنه و با چشم باز پرواز کنه


گفتم: میدونی شادترین غم زندگی عشقه؟
گفت: پس بیا دعا کنیم خدا باز این غم رو  روی سینه ی هممون بذاره


گفتم: با وجود اینکه همه ی حرفات به دلم نشست اما دلم می خواست میتونستم با تمام وجود فریاد بزنم و به گوش ادما برسونم که: ادما... زندگی را زندگی باید کرد. نه اونو مثه یه عکس عزیز تو یه چهارچوبی از عقل و اصول عقلی قاب بگیرین و به دیوار خونه ی عمرتون بزنید. هر روزم برید به سراغش و اونو گردگیری کنید تا نکنه یه وقت به چشم کسی بیاد که روی تصویر زندگیتون ذره ای گرد و خاک و غبار نشسته اون وقت بگن: وای که چه ادم......
اون زمانی رو که صرف تمیز کردن اون تصویر زیبا میکنی بگذار برای تماشا کردن و لذت بردن از اینهمه زیبیی که تو این تصویر میشه دید.
زندگی یه کت قشنگ نیست که اونو خریده باشی تا فقط یه جاهای خاصی برای حفظ ابرو مقابل مردم بپوشی.
هر وقت سردت بود اونو بپوش بگذار گرمت کنه نگو ممکنه خراب شه بگذار بشه اونو برا دل خودت بپوش
دوست دارم بگم ادما عاشق بشین حتی اگه شده بدون استفاده از عقل و منطق. اونقدر خودتون رو در بند و اسیر این چهار چوب عقلانی نکنید. اغوشتونو برای یه عشق اتشین باز کنید و بگذارید به سراغتون بیاد و برایه یه بارم که شده تو زندگیتون طعم درد سوختگی اتش رو بچشید
هیچی هیچی هم که براتون نداشته باشه اقلا دیگه با سوختن و سوختگی غریبه نیستید و همین نترسیدن از سوختن دوباره میتونه تو رو از دست خیلی از قید و بند های زندگی نجات بده و در نتیجه زندگیت خیلی شیرین تر از قبل میشه.

ولی صد افسوس که اینطور زندگی کردن برای همه ی ما مثل یه رویا می مونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 15:52  توسط حس غریب  | 



 

 

دیشب یکی از ابلهانه ترین کارهای زندگیم رو انجام دادم واون اینکه خواستم صداقت یکی از بهترین دوستانم رو به خودم اثبات کنم  وخودم رو متوجه کنم که چه دوست با ارزشی دارم تا به خودم اثبات کنم من هم باید براش دوست خوبی باشم همونطور که اون برام تو مشکلاتم بهترین همدمم هست من هم باید برای یه همدم خوب باشم  اما همه چی به هم ریخت یه جور حرفهای خودشو به خودش زدم ولی اون خیلی منطقی تر از من رفتار کرد  .

با این که انتظار حرفهای دیگه ای  رو هم نداشتم ولی تو موقعیت بدی گیر کرده بودم اصلا کلمات رو به طور کل فراموش کرده بودم . فراموش کردم  بهش بگم تمام این حرفها یه جور تلنگور به خودم بود یه شوخی یا هر چیز مزخرف دیگه بود که میخوای بگی وحقیقت نداشت فراموش کردم  بگم دوستیمون اونقدر مهم وبا ارزش هست  که با این حرفها مزخرف از بین نره وخیلی چیزای دیگه که نگفتم .

با اینکه میدونم به طور کل افکارش درباره من عوض شده ودیگه حاضر نیست من رو مثل گذشته به عنوان یه دوست یا.... پذیرا باشه اما امیدوارم اگه روزی روزگاری این مطلب رو خوند بفهمه که چقدر به دوستی با اون افتخار میکنم واگر چه از دیشب روابطمون رو به تیرگی رفت وممکنه دیگه وبلاگ رو نخونه .اصلا ممکنه  من وخاطراتم رو از گوشه های ذهنش پاک کرده باشه ولی من لحظه لحظه های زندگیم رو با خاطراتش سپری میکنم

وحالا در حثرت اون لحظات هستم که دوباره با هم باشیم ودوباره لحظه هارو با هم در کنار هم سپری کنیم در حثرت اون هستم که  بگم بهترین دوست زندگیم ........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 10:42  توسط حس غریب  | 



بیا به سرزمسن عشقو صداقت سفر کنیم
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 9:5  توسط حس غریب  | 



 

 

چرا همش فکر میکیم باید دوستمون بدارن وهیچ وقت به این فکر نمی یفتیم که چرا ما نیابد کسی رو دوست داشته باشیم ؟

چرا وقتی یه نفر ساده تر از خودمون گیر میاریم تا جایی که امکان داره سرش کلا میزاریم ؟

چرا فکر می کنیم بایدبشینیم  تا یکی پیدا بشه ودوستون بداره ؟

چرا به این فکر نمیکنیم برای از دست ندادن کسی که دوستش داریم باید مبارزه کنیم باید در برابر خیلی چیزها باستیم باید خیلی چیزها رو تحمل کنیم وباید..... تنها کاری که میکنیم این هست که میشینم ومنتظریم چی پیش میاد ؟

چرا  فکر میکنیم تو رابطمون با دیگران همش طرف مقابلمون باید از خودش گذشت کنه؟

 چرا همش دوست داشتن وعاشق شدن رو متعلق به اقایون میدونیم وفکرمیکنیم یه خانوم نباید کسی رو دوست داشته باشه نباید عاشق کسی بشه واگه این اتفاق هم افتاد باید همه چی رو فراموشش کنه ؟

چرا فکر میکنیم که وقتی یه خانوم به یه اقایی علاقه پیدا میکنه و علاقش رو به اون بیان میکنه بی حیاء ست  واصلا به این فکر نمیکنیم که این عشق پاکش براش چقدر مهم بوده که برای از دست ندانیش پا روی خیلی چیزها میزاره؟

چرا همش فکر میکنیم  وقتی یه نفر به ما میگه دوستت دارم باید براش ناز کنیم ؟

چرا اصلا مرزی بین هوس وعشق قرار نمیدیم و با نام  عشق راه هوسمون رو میریم ؟

  چراهمش باید در رفتار وصحبت هامون نگران برداشت منفی دیگران باشیم ؟


  چرا.......

  چرا.......

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 8:51  توسط حس غریب  | 



 

         شکست!!!!

 

 وقتی که بچه بودم .شبای بهاری به ستاره های اسمون خیره میشدم.....همه اهل خونه هفت پادشاه رو تو خواب میدیدند اما من هنوز بیدار بودم و خیال میکردم قراره یکی از ستاره ها به اقبال من چشمک بزنه  هرستاره ای که چشمک میزد میگفتم:همونه....خودشه...ارزوی گمشده ی من

وقتی بچه بودم همه قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع میشد....که همیشه یکی بود اون یکی نبود     یکی مونده بود یکی رفته بود...

شهرزاد قصه گوی من هرشب قصه ی تازه ای می افریدو من با قصه های خیالی به خواب میرفتم

غول چراغ با من رفیق بود...هر وقت اراده میکردم از تو چراغ می اومد بیرون به درد دلهام گوش میکرد...شونه های بزرگ و محکمش رو تکیه گاه خستگی هام میکرد...                           

                غول خیالی من هر شب دستهای سردم رو با دستهای بزرگ و گرمش میگرفت و برام لا لایی میخوند

قالیچه پرنده همیشه همراهم بود...تا انتهای دریاها....تا قلعه دیو سیاه...تا بهشت گمشده ی ارزو ها

اون سوار سپید پوش...اون شاه پری قصه ها...اون زیبای خفته در انتظار یک بوسه

همه وهمه با من بودند و بزرگ شدند....بزرگ شدم...بزرگ شدم....

و من نه هرشب در رویا که هر روز دور و برم دیدم تمام زیبا هایی که نحفته در انتظار بوسه از یک عاشق حقیقی بودند...تا زنده شوند...تا جون بگیرند و دریغ عاشق حقیقی مال تو قصه ها بود

من هر روز دیدم شاهزاده هایی که برای پیدا کردن و بردن سیندرلا دنیا رو زیر و رو کردند و چند سال بعد سیندرلا رو با  یک دنیا ارزوهای نا بود شده می گذاشت و میرفت

اره...من بزرگ شدم و هنوز که هنوزه هر شب به ستاره های اسمون خیره میشم.....همه اهل خونه هفت پادشاه رو خواب میبینند و من هنوز.....

اما دیگه به چشمک هیچ ستاره ای دل خوش نمیکنم

دیگه باور ندارم اومدن سوار سپید پوش رو......اونی که زودتر از بقیه برسه...کسی که مثل عطر کودکی همیشه به تنم بمونه..

اونی که درکم  کنه  و وقتی دلم گرفته است بامن همدرد بشه ....بوی تازگی بده...بوی سادگی بده...بوی بچگی بده

میخوام برم تو خیال بی خیالی...تو بستر نرم و لطیف و راحت بی تفاوتی  
                    
 من نمیترسم و دل میسپارم به هر ان چیزی که قراره سهم من از زندگی باشه   
                              
من اعتماد کردم به این رسم زندگی که نباید اعتماد کرد....

شهرزاد قصه گوی من راست میگفت اخر همه قصه ها یکی بود یکی نبود...یکی مونده بودیکی رفته بود.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 5:1  توسط حس غریب  | 



 

سلام به همه دوستان عزيزم

خدمت همه دوستان عرض کنم به خاطر مشکلی که در ایدی قبلی من (emperatoure_gham) ایجاد شده من ایدی خودم رو تغییر دادم  .

شما دوست عزیز میتونین برای ارتباط با من از این ایدی استفاده کنید

                                            ghoghnouse_tanha

                          ghoghnouse_tanha      

                                                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 9:2  توسط حس غریب  | 



 


تو جاده ای صاف تو شبی تاریک تو هم مثل همیشه تند و تند تر میری هیچ سرعتی تو رو ارضا نمیکنه از کودکی عشق سرعت بودی همیشه دوست داشتی از همه تندتر بری هر جا که میخواد باشه تنها شعاری که دوست داشتی این بود هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدنه جنون سرعت تمام وجودتو گرفته پاتو آنقدر روی پدال گاز فشار میدی که در کف پات احساس درد میکنی ایندفعه با همه دفعات فرق داره یه حسی بهت میگه باز هم فشار بده نترس مقصدت یادت رفته اصلا نمیدونی کجا داری رانندگی میکنی تو یه پیچ وحشتناک یک آن فقط دو تا چراغ بزرگ چشمهات رو میزنه دیگه هیچ فرصتی برات نمونده صدای بوق اون اذیتت میکنه زمان کند و کندتر میشه مثل یه صحنه آهسته نزدیک و نزدیکتر میشه سپر کامیون صورتتو نوازش میکنه صداها رو گنگ میشنوی قفسه سینه ات بین فرمون و صندلی له شده اشک های حلقه زده..درد هايی متداول....همه چيز انگار از اول شروع شده...همه چيز می چرخه...زجر ميده.به نهايت ميرسونه.از اون بالا با کله آدم و پرت می کنه پايين...نفس هايی که بايد التماسشون کنی تا بالا بياد....صدای نفس هايی که سخت بالا ميادوشايدم ديگه نمی آيد.هنوز اون لا گیر کردی و هیچ کس جرات نزدیک شدن رو بهت نداره ...به داشبورد مشت می کوبی که بتونی تحمل کنی.فکر می کنی اينجوری بهتر ميشه نفس کشيد....جای ناخن هات رو داشبورد ماشین حک ميشه....اشکات خشک شده...ترس مثل جزام تو تمام صورتت پخش شده...ريزش قطرات خون که آروم تر از هميشه تو رگ هات دست و پا ميزنه ، ميشنوی....هنوز همه چير می چرخه و تو دست و پا ميزنی که اکسيژن بخری....دستات و درو گلوت میذاری.شايد بتونی راهی باز کنی...اما.....بعد از تقلا.از جنگيدن خودت خندت ميگيره....غمگينترين لبخند دنيا رو لباته.نمی دونی برای چی داری می جنگی.می دونی دستت به جايی بند نيست.خوب می دونی که آخرشه. داری بی خودی خودت و به در و ديوار ميزنی....دو تا دونه گوله اشک از چشمات سر می خوره پايين....ديگه تقلا نمی کنی.ترجيح ميدی با صورت آروم و لبخند به لب تسليم بشی. دوست نداری همه فکر کنن تو آخرين دقيقه هات زجر کشيدی...دستات و ول می کنی..هنوز درد تو قفسه سینه اته..از درد تمام بدنت میپیچه.جمع ميشه..اما مهم نيست...ديگه زياد نمونده.کاش راه زودتری برای خلاص شدن بود.اما اون اطراف هيچی پيدا نمی شه آروم آروم نفس می کشی شايد زودتر خلاص شی..اما می دونی که آخرش زجره....صدای نفس هات...صدای خاطره هات.قهقه ها..گريه ها...همه تو گوشته....يکی داره حرف ميزنه.يکی داد ميزنه.يکی کمک می خواد....صدای يه تصادف.خورد شدن ليوان...سوت ممتد...زمزمه..گريه....گريه....بازی...بالا بلندی....وسطی....استوپ هوايی....۷ سنگ....زمين خوردن....خون....صدای نفس.................................. کاش زودتر تموم شه...ديگه نفسی نمونده.دريچه ی قلبت کاملآ باز شده....شش ها خاليه خالی...قطره ی خونی از کنار لبت مياد پايين..می دونی ديگه درد نداری....قلب ديگه نمی کشه.شش تقلايی نداره....نگاهی به کیلومتر میندازی عقربه صفر رو نشون میده و تار و تار تر میشه ...

آروم ترين نگاه دنيا رو تو چشمات مياری...ساده ترين ليخند دنيا رو از ته دل ميزنی....ديگه همه چيز خوبه... هنوز فرمون تو دستته ولی دیگه هیچ نیازی به اون نداری ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 8:14  توسط حس غریب  | 



 

                              
به شهر دلها اگر سفر کنيم

انجا که همه صحبت از مهر و وفاست

کسي کسي را زجر نمي دهد

هميشه صحبت از صلح و صفاست

در شهر دل نگاهها مهربان ترند

چشمها زلال و عشقها سوزان ترند

انجا دگر کسي تنها نمي شود

از فرط عشق دلها با صفا ترند

در شهر عشق با خون سرخ نوشته اند

اينجا همه کس با هم برابرند

با هم به شهر دلها سفر مي کنيم

انجا که بيگانه ها با هم برادرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384ساعت 6:12  توسط حس غریب  |