راستشو بخواین این داستان روبه این دلیل گذاشتم که یه مقدار به خودمون بیایم
به خودمن بیایم که فقط وفقط خودمون رو نبینیم دیگران رو احساساتشون رو محترم بودنیم .
به خودمون بیایم که دیگران رو به عنوان یه وسیله ندونیم وسیله ای که تا به دردمون می خوره از اون استفاده کنیم وبعد که از مدتی که نمی تونن جوابگوی خواسته های ما باشن مثل زباله ای دور بنداریم واونها رو از یاد ببریم .
به خودمون بیایم که فقط زندگی رو برای خودمون نخوایم ومحبتمون رو از دیگران دریغ نکنیم
به خودمون بیایم که............
به خودمون بیایم که .............
تنها در میان همه
سارا كوچولو يك دختر توپل و دوست داشتني بود
موهاي بلندي داشت . چشمهاي درشتش زيبايي خاصي به صورتش ميداد كه با مژه هاي قشنگش ، چشمها رو به خودش خيره ميكرد . وقتي كه ميخنديد ، دندانهاي صاف و مرتبش مثل مرواريد تو دهانش ميدرخشيدند .
ماماني سارا اغلب به خاطر رنگ پوست روشني كه سارا داشت ، از لباسهاي رنگ روشن و تند استفاده ميكرد كه زيبايي اون رو صدبرابر ميكرد.
دامن كوتاه با يه تاپ قرمز خوشكل و شلوارك نارنجي
مثل يه فرشته كوچولوي قشنگ ، مثل يه پري زيبا و افسانه اي
زيبايي اش تحسين انگيز بود مثل خيلي از كوچولوهاي دوست داشتني كه الان مي بينيم .
چه زندگي خوبي ................ چه خوشبختي بزرگي
چقدر خوبه ادم يه خانواده كامل داشته باشه اون هم در اوج جواني .هم صاحب همسر باشه و هم صاحب يه دختر كوچولوي ناز كه خيلي ها به داشتنش حسادت كند .همه چيز خوب پيش مي رفت .ماماني سارا ، انقدر راحت و ساده به اين خوشبختي دست پيدا كرده بود كه كم كم يادش رفت كه چقدر خوشبخته و چه سعادتي نصيبش شده .
يادش رفت كه به خاطر اين همه نعمت بايد كمي هم شاكر باشه
روزها اومدن و رفتند . سارا كوچولوي ما موقعه رفتن ، مدرسه اش شد . ماماني اش براش كيف و وسايل مدرسه اماده كرد . مثل خيلي از مادرهاي ديگه از روي يه عادت تكراري امّا با اون مدرسه نرفت اخه ماماني سارا ديگه يكم سرش شلوغ شده بود چون جزء سارا يه كوچولوي ديگه هم به جمع خانواده اضافه شده بود. اون روز گذشت و روزهای مثلاون روز هم همین طور .
همه چيز مثل يك روال معمولي در كنار هم قرار گرفته بود و پيش مي رفت بچه ها شده بودند جزءي از زندگي كه بايد باشند . مثل وسايل خونه . مثل كارهاي روزمره كه هست . اونها هم بودند .
بعد از مدتي ماماني سارا متوجه شد كه سارا كم كم لاغر و ضعيف شده . ديگه ساراي توپل و شاداب قبل نيست با خودش فكر كرد كه به خاطر شيطوني و مدرسه است . توجهي نكرد .
يك شب وقتي كه سارا تكاليف مدرسه رو انجام ميداد . يكدفعه متوجه شد كه برگه هاي دفترش قرمز شده تا به خودش اومد ديد كه از بيني اش داره خون مياد . همون موقعه برادر كوچولوي سارا شروع كرد به گريه كردن . ماماني سارا هم با عجله به طرف بچه رفت وبه اون توجهای نکرد
سارا بدون این که به مادرش چیزی بگه رفت و خونها رو شست و گرفت خوابيد
سارا كوچولو ديگه ميل به غذا نداشت و كم كم لاغر ميشد .همه ميگفتند : از حسودي به بچه جديد ، اين كارها رو براي جلب توجه انجام ميده
يك روز سارا تو مدرسه حالش بد شد . اون رو بردند بيمارستان و همون روز بستري شد . دكتر به مادر و پدر سارا كوچولو گفت : كه سارا مريضه و تعجبش از اين بود كه چرا اونها تا الان متوجه نشده بودند .
اون موقعه بود كه همه چيز يك دفعه مثل يك ديوار روي سر پدر و مادر سارا خراب شد .همون سنگيني بي توجهي به خاطر حسادت خيالي ، تبديل شده بود به يك بيماري وحشتناك و دردناك .
ماماني سارا با وجود گريه هاي بچه كوچيكش ، پيش سارا رفت . دستهاي كوچيكش رو تو دستهاش گرفت و مي بوسيد . با مهربوني زياد ازش مي پرسيد كه چيزي لازم نداره كه براش تهيه كنه .
سارا لبخند بي جوني زد و گفت : هيچي ........ الان هيچي
ماماني سارا اون شب رو تو بيمارستان پيش سارا ماند و كلي براش خوراكيهاي خوشمزه و اسباب بازيهاي قشنگ اورد . ولي سارا كوچولو حتي به يكي از اونها دست هم نزد . اصلا انگار ديگه حتي مادرش رونميديد .
يكي دو روز كه گذشت .سارا كوچولو ديگه حتي توان باز كردن اون چشمهاي قشنگش رو نداشت . ضعفش باعث تشديد بيماري شده بود . مادر و پدرش هر چقدر تلاش كردند ، بي فايده بود .
خوشبختي كه به راحتي توي دستهاشون بود .الان براي بهتر شدن اون ، بايد به همه و همه چيز التماس ميكردند .
هر چي بيشتر ميگذشت ( ساعتها و ثانيه ها ) وابستگي اونها به سارا بيشتر ميشد انگار تازه به دستش اورده بودند .
نياز چشمهاشون ، احتياج دستهاشون داد ميزد
ولي چرا الان !!!!
وقتي كه ماماني سارا بعد از صحبت با پزشك معالج سارا به اتاق برگشت . ديد كه توي دست سارا يه چيزي مشت شده
وقتي كه از سارا پرسيد كه چي توي دستش قايم كرده . سارا يه لبخندي از سر ذوق زد و بلافاصله مشتش رو باز كرد .
يك قطعه عكس كوچيك خودش بود .
هموني كه دوسال پيش ماماني سارا وقتي كه كوچولوي دومش به دنيا اومد . اون رو از كيف پولي خودش در اورده بود و عكس جديد رو جاي اون گذاشته بود . اين عكس دوسال دست سارا كوچولو بدون هيچ اعتراضي و يا حتي يك گله كوچيكي نگه داشته شده بود .
ماماني سارا چون كيفش جاي يك عكس بيشتر نداشت . بدون هيچ توجهي عكس سارا رو برداشته بود و عكس كوچولوي جديد رو گذاشته بود
ماماني سارا تا اون لحظه اصلا فكر نمي كرد كه سارا به اين مسئله خيلي كوچيك توجه كرده باشه و اين مسئله رو توي دلش تا الان نگه داشته باشه
در اون لحظه سارا دست كوچيكش رو به سمت ماماني اش دراز كرد و گفت : ميشه عكسم رو كنار عكس داداشي بذاري و من همه مثل داداشي دوست داشته باشي
چه احساس بدي . دوسالي هست كه سارا با ديدن اون قطعه عكس دل كوچيكش ميگيره . احساس اين كه مادرش ديگه دوستش نداره اشك رو توي چشمهاي نازش جمع ميكنه .چه احساس بدي
ماماني سارا با سرعت از اتاق بيرون رفت و توي كيفش دونبال كيف پوليش ميگشت تا بياره و جلوي سارا عكس اون رو توي كيفش بذاره . حداقل اين اخرين كاري بود كه ميتونست براي اون انجام بده و راضيش كنه كه هميشه دوستش داره
وقتي كه برگشت و عكس افتاده روي تخت رو ،توي كيف گذاشت . هر چقدر كوچولوي نازش رو صدا زد و خواست كه نشونش بده كه عكسش رو توي كيفش گذاشته . ديگه هيچ فايده اي نداشت .
ديگه جوابي نشنيد ........... چشمهايي باز نشد ........... لبخند رضايتي زده نشد .
اون با تمام سعي و تلاشي كه كرده بود حتي نتونسته بود اخرين خواسته گل از دست داده اش رو براورده كنه
دو سالي بود كه براي جبران اين بي توجهي به ظاهر كوچيك ، دير كرده بود
تازه داشتم امیدوار میشدم که کمکم دارم بین دوستان تو اینترنت مطرح میشم وروزی پنجاه تا شصت تا بازدید کننده دارم که چند روز پیش حسابی خودر تو ذوقم
آخه بیشتر بازدید کننده های وبلاگ از آدرس www.rashida.co.to استفاده میکردن ومن هم خیلی رو این ادرس مانور داده بودم وهمه من رو به اسم رشیدا میشناسن اما متاسفانه دیگه وبلاگم با این ادرس بازنمیشه خیلی حالم گرفته شد به هر حال تصمیم گرفتم از این به بعد وبلاگم رو با ادرس اصلی خودش یعنی www.rashida.blogfa.com مطرح کنم تا دیگه به این سادگی بازدید کننده ها رو از دست ندم البته شما با این ادرس هم میتونین ار این کلبه بازدید کنید
حالا از شما تقاضا دارم آدرس جدید www.rashida.blogfa.com رو برای دوستانتان بفرستین تا اگه دوستان شما از بازدید کننده های وبلاگم بودن بتونن بعد از این هم از کلبه تنهایی رشیدا بازدید کنن.
پیشاپیش از همه شما کمال تشکر رو دارا هستم
تا بعد خدانگهدار
دوستان عزیز این هم یکی دیگه از کارهای من هست .برای دریافت این تصویر میتونین روی لینک زیر کلیک کنید (به زودی زود روش نوشتن به صورت نستعلیغ روی تصویر رو به شما اموزش میدم)
![]()
برای دریافت تصویر بالا اینجا کلیک کنید ![]()
![]()
نمیدونم از کجا باید شروع کنم چه جوری پازل بهم ریخته ذهنم رو مرتب کنم که بتونم بنویسم
از چی بگم؟ از این دنیای بی معرفت که توش ادمها برای نگرانی دنبال دلیل و بهونه میگردند!!!!
از ادمهایی که نگرانی رو دلسوزی می بینند و تازه یادشون میاد یه ته مونده غروری از تمام اون دریای غرورشون مونده و چه دیواری کوتاه تر از یه ادم نگران برای نشون دادن این غرورشون پیدا نمی کنن و...........
از اونهایی بگم که دیگران رو کوچیک میکنند تا بزرگ به نظر برسند یا بزرگایی که به خاطر یه احساس زود گذر خودشون رو کوچیک میکنند و دیگران رو بزرگ
از ادمهایی که جلوت قربون صدقه ات میرند و پشت سر هر چی میگن تا تو بشی ادم بده ی قصه و اونا بشن یه فرشته......الحق هم که چه خوب کارشونو بلدند و چه خوب عروسک دست ساز خودشون رو میشناسند
از ادمهایی که بعد از سالها یه رنگی یادشون میوفته که همه چیزو نمیتونند برات بگند یا از ادمهای ضعیفی که برای یکدل نشون دادن خودشون دیگران رو دو رنگ به تصویر میکشند
بابام راست میگفت:ادم همیشه از صمیمی ترین و نزدیکترین کسی که فکر میکنه داره ضربه میخوره
همیشه اونی که فکر میکنی باهات صادقه ...................
چه زود اشناها غریبه میشوند و غریبه ها اشنا.......
اما حافظ حرف قشنگی میزنه :دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور و....
بابام راست میگفت:ادم همیشه از نزدیکترین و صمیمی ترین کسی که داره ضربه میخوره



