برای دریافت اثر بالا اینجا کلیک کنید

برای دریافت اثر بالا اینجا کلیک کنید

دلم گرفته از تمام آدما از همه ی کسایی که یه ذره احساس ندارن.
از کسایی که خودشونو بهترین دوست انسان جا می زنند ولی نمی تونن احساس یه آدم درک کنن.
نمی دونم شاید من احساس ندارم که از ته دلم دوسشون دارم.
چقدر دردناکه وقتی کسی اشکاتو ببینه و راحت از کنارشون گذر کنه.
چقدر دردناکه که کسی کوچکترین نگاهی به تو نمی اندازه.
چقدر دردناکه کسی نمی یاد ازت بپرسه چرا چشمانت قرمزه.
چقدر سخته دیدن آدمایی که فقط برای خودشون زندگی می کنن. و حتی به حاله اون طفل گریان فکر نمی کنن.
وای خدا من تا کی باید تحمل کنم.
تنهایی و تنهایی.
همه منو ترک می کنن.
آهای آدما چرا فقط خودتونو می بین.
منم هستم منم احساس دارم .
ولی چرا همه از من می گذرید.
خدایا همیشه حرفهایم را به تو زدم پس اینبارم به خودت می گم. آیا آدم دیگری به تنهایی من آفریدی.
که هیچ کس به او توجه نکند.
و مثل خاکی که زیر پاهاشون له می کنن با حرفها و اعمالشون لهش کنند.
ای خدا دلم از درد داره می ترکه.
هر زور بر دردهایم افزوده می شه اما هیچ کس حس نمی کند که من در این دنیا دارم رنج می بینم.
داستان زیر رو امیدوارم به دقت بخونین شاید این ترازدی درد من وشما نباشه ولی درد بعضی از افراد جامعه هست افراد مظلومی که .............. بهتر خودتون داستان رو کامل بخوین چون به انداره کافی طول ودراز هست .
در ضمن شاید وقت کافی برای خوندن کامل داستان نداشته باشبن به همین دلیل در یک فایل Wordاین داستان رو براتون قرار دادم تا سر فرصت این داستان رو بخونین میتونین این فایل سی کیلوبایتی رو از لینک زیر دانلود کنین
برای دریافت داستان اینجا کلیک کنید ![]()
![]()
نامه ای به پدر
زنگ تفریح تمام شده بود بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن و بطرف نیمکت هاشون می رفتن. سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور زمانی و باستانی داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل دل شکسته را نقاشی می کشید و............. بر پا
بچه ها به احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطزف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم صحبت خواهیم کرد....حا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم هفته قبل موضوع انشا را اینطور داده بود که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...نهائیکه انشاء خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز میخوام ببینم و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکی را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسین داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........
حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......
خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مظطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این هجده سال که نه..دراین هجده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..انیجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شما بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنم بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شما برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نه من هرگز آرزوی دیدن شبهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت هر خانه بیرون نفرستید..!!! بیا دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست باد بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و از هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرسنگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......
سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش بر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر خضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........
حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخاهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را در فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آ یا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید هنگامی که آن بیماری کشنده سراسر وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد داری .....
خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به زمین افتاد...!!!!
فردای آنروز هنگامی که از گورستان به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که: دیگه دوست ندارن به ییلاق برن...............
دوستان عزیزم سلام
دیگه من هم دانشجو شدم اون هم کجا تبریزاونم چه رشته ایییی دامپزشکی (دیگه چی کارکنم بهمون اجازه ندادن آدم پزشک بشیم منهم بههمین دامپزشکی رضایت دادم ) .... راستشو بخواین نمیدونم چقدردرجریان هستین من برای روز24 شهریور که روز تولدم بود خیلی نقشه ها کشیده بودم که میخواستم همشون رو عملی کنم (مثلا یه نومنش این که یه قالب مخصوص روز تولد آماده کرده بودم و.... ) به هر حال از روز پنجشنبه 23شهریور درگیر کارهای ثبت نام بودم تا امروز که تقریبا نیم ساعتی هست که از تبریز برگشتم شمال (بابل) وپنجشنبه آخر همین هفته هم باید دوباره برگردم ....
اما هدفم از گفتم این حرفا این بود که بگم دیگه نمیدونم کی فرست میکنم بیام وبه وبلاگ سربزنم ولیمطمئن باشین هروقت تونستم حتما میام وبراتون مینویسم .........
فقط ازتون میخوام برام دعا کنید هم برای این که وارد این مسیری که شدم موفق باشم وهم دانشگاه تبریز با انتقالی من موافقت کنه ومن بتونم برم دانشگاه گرمسار.......
برام دعا کنین
دوست دار همه شما عزیزان (حس غریب)
دوستان وبازدیدکننده های عزیز سلام
نمیدونم تا حالا روند تغیرات این وبلاگ رو دنبال کردین یا نه ولی اگه کمی دقت کنید متوجه میشین که من تلاش کردم تو این وبلاگ هم از حرف دل هام بنویسم وهم به گونهای باشه که وبلاگم یه مقدار جنبه آموزشی هم داشته باشه . براین اساس سعی کردم در زمینه های مختلف از کامپیوترگرفته تا ...... هر موضوعی که فکرش رو میکنید بنویسم .(حالا چقدر تونستم به هدفم برسم این رو شما باید بگین)
اما به مدتی هست که وقتم رو به این اختصاص دادم تا قسمتهایی رو در وبلاگ قرار بدم که علاوه بر جنبه کاربردی .گره ای از مشکلات شمادوستان رو بازکنه.قسمتهایی مثل : کسب درآمد, نمایشگرای پی و شکلک های مختلف برای نمایش حضور یا عدم حضورتون در یاهو (نمایشگر انلاین یا افلاین یاهو) که متاسفانه این قسمت با مشکل مواجه شد ومجبور شدم این قسمت رو فعلا مثل گروه رشیدا تعطیل کنم .
ولی امروز یه قسمت جدید دیگه در وبلاگ قرار دادم واون هم مجموعه ای از قالبها وبلاگ هست البته لازم به ذکر هست که خدمدتون عرض کنم که هیچ کدوم از قالبها توسط من ساخته نشده وفقط من بخش هایی رو به بعضی از قالبها اظافه کردم .... به هر حال امیدوارم از این قالبها خوشتون بیاد .
برای مشاهده قالبها روی لوگوی زیر کلیک کنید
پیوست 1: اگه هر یک از دوستان در استفاده از قالبها دچار مشکل شد حتما به من اطلاع بده تا کمکش کنم
پیوست 2 : راستی 24 شهریور یعنی آخر همین هفته (جمعه) روز تولدم هست برنامه های خاصی برای اون روزدر وبلاگ دارم خوشحال میشم
شما هم تشریف بیارین.... پس منتظرم
یاحق
روزی استادی شاگردش را به کنار دریاچه ای برد و گفت :
- (( امروز به تو یاد می دهم که اخلاص واقعی چیست .))
از شاگردش خواست تا همراهش وارد دریاچه شود ؛ بعد سر مرد جوان را گرفت و او را زیر آب برد .
یک دقیقه گذشت . اواسط دقیقه دوم ، پسرک با تمام قوا دست و پا می زد تا خودش را از دست استادش رها کند و به سطح آب بیاید . بعد از دو دقیقه ، استاد او را رها کرد . پسرک که نزدیک بود از نفس بیافتد ، به روی آب آمد .
فریاد زد : (( نزدیک بود مرا بکشید ! ))
استاد منتظر ماند تا نفس جوان برگردد و بعد گفت :
- (( نمی خواستم بکشمت ؛ اگر می خواستم ، دیگر اینجا نبودی . فقط می خواستم بدانم وقتی زیر آب بودی چه احساسی داشتی ؟؟؟))
شاگرد گفت :
- (( احساس کردم دارم می میرم ! تنها چیزی که در زندگی می خواستم ، کمی هوا بود ! ))
در نهایت استاد گفت :
- (( دقیقا همین است . اخلاص واقعی تنها وقتی ظاهر می شود که تمنائی داشته باشیم و اگر به آن نرسیم ، بمیریم . ))
امروز قصد دارم چند تا سایت رو بهتون معرفی کنم . خوب بدون هیچ حرفی میرم سراصل موضوع :

ممکنه تا حالا براتون پیش اومد باشه که روی سیستم یکی از اقوام نشسته باشین ویهو هوس چت زده باشه به سرتون .اما از شانس شما طر ف اصلال اهل چت و... این مسائل نباشه . تو این جور مواقع یا بین سی دی ها اونقدرمیگردین تاحتی اگه شد یه یاهومسنجر5 گیر بیارن ونصب کنید واگه هم با طرف رودربایسی داشته باشین که اصلا قید چت رومیزنن .
اما سایت ebuddy این امکان رو به شما میده که حتی بدون نصب بودن یاهو مسنجر برروی سیستمتون چت کنید اما در این بین باید خدمدتون عرض کنم که شما قادر به خوندن اف ها نیستید وقط میتونن به چت بپرازی در ضمن شما به کمک این سایت میتونین با ایدای سایر شرکتها مثل msn, Aol و Yahooبه چت بپردازین . بهتر بقیه ویژگیهای این سایت رو خدتون کشف کنید ..... شما از دو ادرس زیر قادر به مشاهده این سایت هستید
www.e-messenger.net

تقریبا اواخر سال 84 بود که حسابی تب وتاب Gmail بین برو بچه های نت پیچیده بود وهمه در به دردنبال دعوت نامه Gmail می گشتن.اونطور که من شنیدم بیشتر هم به این دلیل بود که شرکت Googelدر طرح Gmailخودش فضایی معادل 2 گیگ به کاربران خودش برای ایمیل میداد اما در به در دنبال دعوت نامه گشتن ادم رو مجبور میکرد که خیرش رو به شرش ببخش وبه همون 1گیگ یاهو بسنده کنه و.....
اما در این بین سایت walla بر خلاف Gmail یه فضای 3 گیگابایتی اون هم به صورت رایگان وبدون دعوت نامه میده که کار با اون خیلی ساده و این امکان رو کاربر میده که ایمیل هایی با زمینه وشکلکهای بسیار زیبا ارسال کنه ....البته اگه حجم فضایی که برای ایمیل به شما داده میشه براتون مهم هست بهتون مژده میدم که شرکت Aolقصدداره به هر یک از کاربرانش فضای5 گیگی بده...هرزمان که این کار شرکت Aol به صورت 100% اجرا شد حتما تو وبلاگ مینویسم.راستی این روم بگم ایمیل شما به صورت walla.com@خواهد بود .مثل ایمیل من : ghoghnouse_tanha@wala.com
شا تا حالا در گشت وگذارتون در نت با این عبارت ها بر خورد باشین : فضا رایگان برای آپلود و...
سایت 250free یه فضای 250 مگی برای آپلود فایلهای مختلف به شما مده که به کمک اون شما قادر خواهید بود ر نوع فایلی چه متنی وچه تصویری و.... رو از سیستم خودتون دراینترنت قرار بدین ودر مقابل یه ادرس دریافت کنبد.البته چون شما دراین سایت عضو میشین به شما یه فضا به صورت www.username.250free.com داد میشه که این ادرس متعلغ به شما بوده ودران تمامی فایل هایی که آپلود کردین قرار داره.اما یه سایت ایرانی به نام persangig هم مقداری فضا برای آپلود به حجم 100 مگابایت به کاربران میده ولی عضویت دراون نیاز به دعوت نامه داره که اگه هریک ازدوستان دعوت نامه persangig رو میخواد در قسمت نظرات ایمیل خودش رو بنتویسه تا من د عوت نامهر رو براش بفرستم
پیوست1:ترجیحا در هنگام عضویت در سایت 250free از ایمیلی که در walla ساختین استفاده کنید

همونطورکه میدونین دردنیای صنعت امروزرقابت بسیار شدیدی بین شرکتهای مختلف که درزمینهای گوناگون فعالیت میکن وجود داره که این عامل باعث شده شرکت برای مطرح کردن خودشون به هر دری که فکرشو بکنین بزنن. دراین وسط تبلیغات در فضای نت داره روز به روز بیشتر میشه واین زمینه رو برای سایتهایی مثل greenhorse که مجری تبلیغات در ضای نت ستن محیا کرد تا ب ول معرو پول پارو کنن اما پول پارو کردن این سایتها هم به این بستگی دارکه این ساینها روزانه چند نفر بازدید کنند دارن چون شرکتها برای تبلیغاتشون در نت از سایتهایی استفاده میکنن که تعداد بازدید کننده بیشتری داشته باشه (بازدید کننده بیشتر = پول بیشتر).
اما سایت greenhorse برای افزایش بازدید کننده های خودش دست به یه کارخیلی جالب زد و اون این که... یه سیستم استخدامی بازاریابی را انداخته یعنی اومد گفته : شما مجانی تو سایت من عضو بشین و دوستان خودتون رو هم دعوت به عضویت در این سایت کنید درعوض من هم یه پورسانتی درقبال افرادی که از طرف شما در سایت عضو میشن به شما میدم و..
چقدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني وبه جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي ، حس کني هنوزم دوسش داري
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....
چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري .......
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگی:
گل من باغچه نو مبارک
برای دریافت تصویر درانداره بزرگتر اینجا کلیک کنید ![]()
![]()
داستان زندگي هر كسي ، رُماني مي شه توي كتاب راز خلقت. هر داستاني از اين کتاب رو بخوني ، فقط گوشه ي خيلي كوچكي رو از راز خلقت متوجه مي شي.
آدم موجوديه كه مي خواد از همه چي سر در بياره ، يعني اصلاً آفريده شده كه از هر چيزي سَر در بياره. اگه مي خوايم از بزرگترين سِر دنيا ، يعني همون راز خلقت ، سر در بياريم ، بايد زندگي تك تك آدمايي كه اومدن و رفتن ، و هستن و خواهند اومد رو بخونيم. ولي ما هر كدوممون حداقل چند تا از داستان زندگي آدما رو از نزديك مي بينيم. حتي اگه چشممونو هم ببنديم ، زندگي خودمون و پدر و مادر و خواهر و برادرمونو مي بينيم. هيچ داستان زندگي اي پيدا نمي شه كه مثل اون يكي باشه.
يكي رو مي بيني از روزي كه خودشو شناخت هيچي نداشت ، ولي چند سال بعد بهترين زندگي رو داره. تلاش كرد و نتيجه گرفت. يه وقتايي هم يكي رو مي بيني كه وقتي چشم باز كرد هر چي خواست داشت ، ولي وقتي نوبت اراده ي خودش شد ، ديگه هيچي نداشت.
يكي رو مي بيني انقده آدم دور و بَرشن كه هيچ وقت احساس تنهايي نمي كنه ، يكي هم تو كُل دنيا هيچ كس و نداره.
به نظر تو راز اين همه تفاوت تو داستان زندگي ها چيه؟
ما خيلي جاها مي رسه كه راز اين تفاوت رو واقعاً به چشممون مي بينيم ، يا معناي اين اختلاف رو از ته دلمون حس مي كنيم ، پس چرا گاهي همه شون از يادمون مي ره؟
چرا انقده راحت از كنارشون مي گذريم؟
آره ، مي دونم ، اين حرفايي كه من زدم همه شون تكراري بود ، شايد هزار بار شنيده باشيد يا تو كتابي يا مجله اي خونده باشيد ، مي دونم كه چيز جديدي براتون نبود ، ولي خواستم تكرار شه ، آخه گاهي اوقات اين تكرارها تلنگُري مي شه براي دلهاي خوابيده كه بيدار بشن و يه نگاهي به دور و بَرشون بكنن. ببينن اون چيزهاي ديدني رو و بشنون شنيدني ها رو ، و اگه مي تونن مرهمي باشن براي زخمهاي خوب نشدني دنيا.
براي من چند باري پيش اومده كه حرف يه دوست ، يا حتي نگاه يه آدم خسته ، يا يه قطعه شعر برام تلنگري شد و باعث شد مسير زندگي مو خيلي عوض كنم. حتماً براي تو هم پيش اومده. مگه نه؟ ...
این روزها فقط مشغول کارهای تهذیب هستم (یعنی اصلا" حوصله کار دیگه ای رو ندارم) به هر حال برای امروزدوتا از جدیدترین کارهام رو برای شما قرار دادم که امیدوارم مورد قبول واقع بشه.....

![]()
برای دریافت ومشاهده در ابعاد بزرگتر کلیک کنید ![]()
![]()

![]()
برای دریافت ومشاهده تصویر بالا در ابعاد بزرگتر اینجا کلیک کنید ![]()
![]()
می گویند که آب نرم است و سنگ سخت با این همه در نرمی آب چیزی
تسلیم ناپذیر است که سخت ترین سنگ را می فر ساید
و در سختی سنگ چیزی تسلیم پذیرهست که به نرمی آب تن در می دهد
پس سختی را در آب پیدا کن و نرمی را درسنگ.



