تبليغاتX
.:: R a s h i d a . c o . t o سابق ::.



 

                   خنده به ما نبومده!!!!                            

                                  
                                          ای اشک غم آرام بریز

                                          بر این گونه بیمار من

                                          ای غم تو هم لذت ببر

                                          از این همه آزار من

دوباره اون احساسی که مدت زيادی بود از وجودم دور شده بود امروز دوباره اومد سراغم و به گريه ی من خنديد

دوباره دلم گرفت

هر چی خواستم اين احساس رو از خودم دور کنم نشد

مدتی بود که به هوای سنگين و ساکت اتاقم ، به غم تنهايی عادت کرده بودم . حتی به تنهايی علاقه منده شده بودم

ولی الان دوباره مثل گذشته پريشون و بی طاقت شدم . ديگه حوصله ی خودم رو هم ندارم

اتاق دوست داشتنی من الان در نظر چشمای من يه زندونه

 

دلم گرفته آسمون             نمی تونم گريه کنم

شکنجه می شم از خودم          نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها           رو سينه ی من اومده

آخ داره باورم ميشه        خنده به ما نيومده

خنده به ما نيومده

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 6:23  توسط حس غریب  | 



 


         گاه زندگی بايد انقدر بچرخه و بچرخه، تا تو رو به واقعيت نزديک کنه!


         خوب که نگاه کنی، می بينی يه جايی تو همين زندگی، اسیر شدی!


         اما،اما حق انتخاب داری! همه اين حق رو دارن!


         حالا تو می خوای کدوم راه رو انتخاب کنی؟؟


         يک قدم به جلو، يک قدم به عقب!!!


         مطمئنا ديگه نمی خوای بری به عقب! از بس فرو رفتی، خسته شدی!


          پس، تصميم می گيری يک قدم به جلو بری! نمی خوای عقب بيفتی!

                   يک درّه، يک نردبان، يک گذشته، يک زندگی! دو دست، دو چشم، يک نگاه!


           دستی، دستات رو ميگيره و از نردبان بالا می برت!


            انقدر برنگرد! انقدر برنگرد و به اون درّه لعنتی نگاه کن!


            چشم به هم بذاری، اون دستا رو گم می کنی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 7:18  توسط حس غریب  | 



 

دوستان عزیز سلام

بعد از تقریبا یه هفته غیبت امروز دوباره به عالم نت برگشتم اولش خیلی ذوق کردم که در مورد اون تصویر سی نفر نظرشون رو گفتن  ( خودمونیم اصلا انتظار نداشتم که برای یه پست از مطالبم سی تا نظر بیاد ) اما وقتی رفتم تا نظرات رو مطالعه کنم  دیدم ۲۵ تای اون ها توسط ترانه خانوم ارسال شده بود که فقط یکی از اونها در مورد  تصویری بود که گذاشتم

 

خوب دیگه من هم قول داده بودم تا تعداد نظرات به ۱۵ نرسه چیزی ننویسم حالا که شده ۳۰ خوب باید به قولم عمل کنم .. حالا نظرات دوستانی که زحمت کشیدن وبرام نوشتن رو قرار میدم تا شما هم از اونها استفاده کنید

 

دوشنبه ۱۵ ابان  ..  ساعت ۱۳:۲۸       توسط هامون

گاهی به آسمان دلت نگاه کن شاید زمینش نیاز به باران دارد!!!

 

سه شنبه ۱۶ ابان  ..  ساعت ۵:۵۰      توسط :فاطمه

1) عشق تو چشماي هم نگاه كردن نيست با چشماي هم به زندگي نگاه كردنه

2)اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است

3)ديگه برام تجربه شد دلو به هيچ كس نمي دم مي شينم و با رؤياهام يه وقتا خلوت مي كنم دلم گرفت به عروسك ، گاهي محبت مي كنم اون حرفامو گوش مي كنه تو هر زمون و فرصتي بدون هيچ توقعي ، بدون هيچ خيانتي خب ديگه حرفي ندارم هيچي به جز خداحافظي اونم بذار پاي يه جور ، رسم قديم كاغذي كسي كه تا قيامتم هرگز نمي بخشه تو رو انقد نشستي تا خودش آخر بهت بگه بذو بسيتم مرداد وسط تابستون يه سال گرم هيچي تو قلبت نداري ، حتي يه كم حيا و شرم ...

4)به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد کاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشا ني نداشت کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 


چهار شنبه ۱۷ ابان  ..  ساعت ۵:۵۴      توسط :ترانه عاشق رضا صادقی

 نظرم در موردتصویراینه که شاید دختره به اجبار باهاشه ...و معشوق دیگه اون کننارش نشسته و دستش رو بهش گره داده ....

++++ اگه میخواین سایر نوشته هاشو بخونین به سری به نظرات پست قبل بزنین ++++

 


پنج شنبه ۱۸ابان  ..  ساعت ۲۲:۳۶        توسط :پرستو..

نظر من در مورد این عکس ....بی وفایی رو می رسونه ....

 

    توسط :ثمین بهادری   ...( به علت ارسال از قسمت ارتباط با مدیر زمان اون در دسترس نبود )

اره راست ميگي اين عكس خيلي حرف واسه گفتن داره
درست همون وقت كه يه نفر ديگه رو دوست داري و با تمام وجودت نياز داري كه سرت رو روي شونه هاي حمايت گرش بذاري و اونم با تمام وجودش باهات همدردي كنه ...
ميبيني كه بايد ومجبوري يه نفر ديگه رو واسه زندگيت انتخاب كني كه شايد هيچ وقت هم دوستش نداشته باشي و فقط يه حس احترام بينتون باشه....
آخه آدم عشق اولش رو هيچ وقت نميتونه فراموش كنه....

 

 توسط ::شایان    (به علت ارسال از قسمت ارتباط با مدیر زمان اون در دسترس نبود )

اين ديگه اخر نامرديه,

 

توسط : سارا    (به علت ارسال از قسمت ارتباط با مدیر زمان اون در دسترس نبود )

همه باید مواظب عشقشون باشن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 14:2  توسط حس غریب  | 



 

دوستان عزیزسلام 


 راستشو بخواین چند روز پیش یکی از دوستان این تصویررو برام ارسال کرد در اول امر این تصویر خیلی جالب وخنده دار به نظر رسید ولی وقتی بهش بیشتر دقت کردم دیدم که خیلی حرفها برای گفتن داره حالا میخوام قبل از این که من بنویسم چه مطلبی به ذهنم رسید میخوام بدونم شما د مورد این تصویر چی فکر میکنید؟؟؟

    فقط از شما میخوام ازروی تعصب جنسیتی به این تصویر نگاه  نکنید !!!

        نظر شما در مورد این تصویر چیه؟؟؟


پیوست۱ : تصمیم گرفتم تا تعداد نظرات  این پست به  15 تا نرسه دیگه چیزی تو وبلاگ ننویسم ...

پیوست ۲: در پست بعدی مطالب شما رو با نام خودتون مینویسم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 18:20  توسط حس غریب  | 



                     

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت. پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.

روز اول پسر بچه 30 ميخ به ديوار كوبيد. طي چند هفته، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از كوبيدن ميخها بر ديوار است...

بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از ميخها را از ديوار درآورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت: «پسرم! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهايي مي زني، آن حرفها هم چنين آثاري به جاي مي گذارد. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري. اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد؛ آن زخم سر جايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 10:50  توسط حس غریب  | 



         در خواست معبود...

 

                    برای دریافت ومشاهده این کار در ابعاد بزرگتر اینجا کلیک کنید  

 

متن کار بالا رو یکی از دوستان به نام محیا خانوم برام فرستادن که همیشه لطفشون شامل حال من واین کلبه هست ومن هم همونطور که گفته بودم متنها واشعار زیبای شما رو به صورت کارهای تذهیب در این وبلاگ قرار میدم  .

اما در ادامه مطالب این پست میخوام داستانی رو براتون بنویسم که چندان بی ارتباط با کاربالانیست ...امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد

                        

می گویند روزی کوهنوردی تصمیم گرفت که بلند ترین قله را فتح کند . بنابراین پس از سال ها آماده سازی خود ، سفر ماجرا جویانه ی خود را آغاز کرد ، اما از آنجا که می خواست این افتخار فقط نصیب خودش شود ، تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود . به همین خاطر شروع به بالا رفتن از قله کرد و تا شب به این کارش ادامه داد . سیاهی شب تمام کوهستان را فرا گرفت و کوهنورد دیگر نمی توانست چیزی را ببیند . ماه و ستارگان در پشت ابرهای سیاه گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .

اما او با اراده ای مصمم به بالا رفتن از کوه ادامه داد .

هنوز چند قدمی نداشت که سر خورد و به پایین پرت شد. درست در لحظاتی که مرگ را در چند قدمی خود احساس می کرد ، ناگهان حس کرد که طنابی به دور کمرش بسته شده و او را به شدت می کشد .

او میان آسمان و زمین آویزان بود ...

فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن لحظات سخت ناگهان کوهنورد از ته دل فریاد کشید :

خدایا کمکم کن !

صدایی از آسمان به گوش رسید :

از من چه می خواهی ؟

نجاتم بده !

آیا یقین داری که می توانم تو را نجات بدهم ؟

بله ایمان دارم که می توانی.

پس طنابی را که به کمرت بسته ای را قطع کن...

برای چند لحظه سکوت حکم فرما شد و کوهنورد دو دستی طناب را چسبید....

فردای آن روز گروه نجات جسد یخ زده ی کوهنورد را پیدا کردند .

در حالی که از طنابی آویزان بود و دستهایش محکم به طناب چسبیده بود .

در حالی که فقط چند قدم بالا تر از سطح زمین قرار داشت.....................

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 4:26  توسط حس غریب  | 



 شونه های یه دوست واقعق مهمترین تکیه گاه ادم

وقتي پدر بزرگ از دنيا رفت همه غمگين بودن حتي پدرم گريه كرد اين شایددومين باري بود كه ميديدم گريه ميكنه!!

وقتي كه زمان آخرين وداع با پدر بزرگ فرا رسيده بود مادرم كنارم اومد و ازم پرسيد حالا فهميدي كه مهمترين عضو بدن چيه  ؟جدا غافلگير شده بودم مادرم اين سوال رو هميشه ازم مي پرسيد من هم هميشه اشتباه جواب ميدادم يعني فكر ميكردم كه يه بازيه ولي اون روز .............

مادرم گفت اين سوال به تو كمك ميكنه تا زندگي كني  ديگه وقتشه كه جواب رو بدوني

بعدش طوري تو چشام نگاه كرد كه فقط يه مادر ميتونه تو چشاي فرزندش نگاه كنه اشك تو چشاش حلقه زد و گفت:

مهمترين عضو بدن شونه هاست

متعجب پرسيدم به خاطر اينكه سرم رو رو ي بدنم نگه ميداره؟

گفت: نه

به اين دليل مهمترينه كه سر دوست يا عزيزي رو هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه ميداره

هر كسي تو زندگيش بعضي وقتا محتاج شونه اي براي گريستنه

آرزو ميكنم اونقدر دوست خوب اطرافت باشند كه هنگام نياز شونه اي براي گريستن داشته باشي کنارت باشه

اون روز هيچوقت يادم نميره

حالا ديگه اينو ميدونم

                        مهمترين عضو بدن شونه هاي آدماست

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 17:25  توسط حس غریب  |