<< گره باز نشدني دو سرنوشت >>
زن و مرد جواني وارد شهر كوچكي شدند. اهالي شهر، با تعجب بسيار زياد ديدند كه هر يك از آن دو سر ريسماني را در دست دارد كه به دور گردن ديگري بسته شده است!
به همين دليل اگر مثلاً زن حركتي ميكرد مرد به دنبال او كشيده ميشد و اگر مرد كاري انجام ميداد، زن هم خواهي نخواهي، در آن كار داخل ميشد!
مردم شهر كه شگفتزده شده بودند آن دو را دنبال كردند ولي هرچقدر حركات آنها را زير نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است. پس نزد حاكم شهر رفتند و موضوع را با او در ميان گذاشتند. حاكم آنها را زير نظر گرفت و ديد كه همهي كارها را باهم انجام ميدادند و اگر هم ميخواستند كارهاي متفاوتي انجام دهند كشش طنابها بر گردنهايشان، به آنها يادآوري ميكرد كه حد و اندازهي كارهاي متفاوتي كه ميتوانند انجام دهند چقدر است!
اما چون او هم نفهميد حكمت كار زن و مرد چيست. سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جويا شد. وقتي زن و مرد، مسئلهاي را كه در شهر پيچيده بود، از زبان حاكم شنيدند، خنديدند و گفتند: مگر نميدانيد زن و شوهر در همه چيز باهم شريكند و سرنوشت آنها به هم گره خورده است؟ ما ميدانيم هر كاري انجام دهيم بر ديگري اثر ميگذارد و خواهي نخواهي در نتايج تصميمگيريها و عاقبت زندگي همديگر شريك ميشويم، پس شرايطي ايجاد كردهايم كه هميشه طرف مقابل بتواند ببيند همسرش او را در چه آينده و تقديري داخل يا گرفتار ميكند، و در واقع چه سرنوشتي را برايش رقم ميزند!!! ...
"ازدواج با يك نفر، ازدواج با سرنوشت او و شريك شدن در همهي مسايل و نتايج اوست."
کودکی که آماده تولد بود،نزد خداوند رفت و پرسید: میگویند فردا مرا به جایی دیگر برای زندگی میفرستید. اما من چگونه میتوانم دوری شما را تحمل کنم؟؟؟
خداوند پاسخ داد: فرشته ای با تو خواهم فرستاد.
اما کودک که همچنان احساس دلتنگی می کرد با بغضی آکنده از عشق گفت: اما هرگاه دلم برای شما تنگ شد چه کنم؟؟؟ چگونه میتوانم با شما صحبت کنم؟؟؟
خداوند او را نوازش کردو گفت: فرشته ات دعا کردن و عشق را به تو خواهد اموخت.
کودک دوباره بهانه گرفت و ادامه داد:اما من همیشه از غم دوری شما در عذاب خواهم بود.
خداوند لبخندی زد و گفت:فرشته مهربان من همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کردو راه بازگشت به اغوش مرا به تو خواهد اموخت ، گرچه من همیشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود ،اما صدایی از زمین شنیذه می شد کودک میدانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا من فرشته ام را با چه نامی میتوانم صدا کنم؟؟؟
خداوند پاسخ داد:((( مادر)))
دقايقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ ميشود که می خواهی آنرا از رويات بيرون بکشی و تو دنيای واقعی بغلش کنی. اگر همچين احساسی در مورد کسی پيدا کردی بدان که آن فرد عشق توست وتا ابد با او باش.
ما واقعاً تا چيزی رو از دست ندهيم، قدرش را نمی دانيم. ولی در عين حال تا وقتی که چيزی را دوباره بدست نياريم، نمی دانيم چيزی را از دست داديم.
اينکه تمام عشقت را به کسی بدی تضمينی بر اين نيست که او هم همين کار را بکنه. پس انتظار عشق متقابل نداشته باش. فقط منتظر باش تا اينکه عشق آروم تو قلبش رشد کند و اگر اينطور نشد، خوشحال باش که در دل تو رشد کرده.
در عرض 1 دقيقه ميشود يک نفر را خرد کرد، در يک ساعت ميشود کسی را دوست داشت و در يک روز ميشه عاشق شد، ولی يک عمر طول ميکشه تا کسی را فراموش کرد.
دنبال نگاهها نرو، چون ميتوانین گولت بزنن. دنبال دارايی نرو چون کم کم بي تفاوتت ميکنه. دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی، چون فقط با يک لبخند ميشه يک روز تيره رو روشن کرد. کسی رو پيدا کن که تو را شاد کند.
آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا يک انسان باقی بمانی و به اندازه کافی اميد تا خوشحال بمانی.
هميشه خودت را جای ديگران بگذار، اگه حس میکنی چيزی ناراحتت ميکنه، احتمالاً ديگران رو هم آزار ميده.
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها را ندارن، اونا فقط از آن چه که در را هشان هست بهترين استفاده را ميبرن.
روشنترين آينده هميشه روی گذشته فراموش شده شکل ميگيره. نميشه تا وقتی که دردها و رنجها را دور نريختی، در زندگی به درستی پيش بروی.
وقتی به دنيا اومدی، تو تنها کسی بودی که گريه می کردی و بقيه می خنديدن. سعی کن طوری زندگی کنی که وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقيه گريه کنند.
یکی بهم بگه کدوم یکی از این حرفا درسته ؟؟؟ 
دوری و دوستی
یا
ازدل برود هرانکه ازدیده رود.
گفتم :خدای من، دقایقی بود در زندگیام که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغههای دیروز بود و هراس فردا، بر شانههای صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم. در آن لحظات شانههای تو کجا بود؟
گفت: تو در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، که تو این گونه هستی.
من همچون معشوقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی این گونه زار بگریم؟
گفت: اشک تنها ترین قطره ایست که قبل از اینکه فرود آید، عروج می کند. اشک هایت به من رسید و من یکی یکی به زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از اهالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می توان تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم،آرام گفتم از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.
گفتم:پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها برایت گل فرستادم، کلامی نگفتی. می خواستم برایم بگویی و بگریی، آخر تو بندهی من بودی، چارهای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم، درد را از دلم نراندی؟
گفت: بار اول که گفتی خدا، آنچنان به شوق آمدم، که حیفم آمد بار دگر صدای تو را نشنوم. تو باز گفتی خدا و من مشتاقتر برای شنیدن خدای دیگر. من اگر میدانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار میکنی، همان بار اول شفایت میدادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوستت دارم.
گفت: عزیزتر از هر چه که هست، من بیشتر دوستت دارم.
شاید چالاک ترین انسان نباشم
شاید زیباترین و بهترین نباشم
شاید زیرکترین و پر معناترین نباشم
اما هنری دارم
و آن هم هنر خود بودن است
و به خاطر همین خود بودن همیشه شکست خورده ام .
ای کاش کمی بی احساس بودم ...



