تبليغاتX
.:: R a s h i d a . c o . t o سابق ::.



بي هدف ............

 

                              برای دریافت تصویر بالا اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 12:30  توسط حس غریب  | 




دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سكوت كرد
جیغ كشید و جار و جنجال راه انداخت
خدا سكوت كرد
آسمان و زمین را به هم ریخت
خدا سكوت كرد
به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید
خدا سكوت كرد
كفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سكوت كرد
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد
خدا سكوتش را شكست و گفت : عزیزم
اما یك روز دیگر هم رفت
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی
تنها یك روز دیگر باقی است
بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن
لا به لای هق هقش گفت : اما با یك روز ؟
با یك روز چه كار می توان كرد ؟
خدا گفت : آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزار سال زیسته است
و آنكه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به كارش نمی آید
و آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت
حالا برو و زندگی كن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گوی دستانش می درخشید
اما می ترسید حركت كند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد
قدری ایستاد
بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یك روز چه فایده ایی دارد
بگذار این مشت زندگی را مصرف كنم
آن وقت شروع به دویدن كرد
زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
و چنان به وجد آمد
كه دید می تواند تا ته دنیا بدود
می تواند بال بزند
می تواند
او درآن یك روز آسمان خراشی بنا نكرد ، زمینی را مالك نشد ، مقامی را به دست نیاورد
اما،
اما درهمان یك روز دست بر پوست درخت كشید ، روی چمن خوابید
كفش دوزكی را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید
و به آنها كه او را نمی شناختند سلام كرد
و برای آنها كه او را دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد
لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور كرد و تمام شد
او در همان یك روز زندگی كرد
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ، كسی كه هزار سال زیسته بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 20:39  توسط حس غریب  | 



 

نمى دانم چرا عادت كرده‌ايم تنها به دلمشغولى هاى خودمان اهميت بدهيم و نفهميم ديگران، نزديكانمان، گاه تا به چه اندازه دوستمان دارند. نمى فهميم..آنقدر نمى فهميم كه گاه، كه با اتفاقى كوچك به خود مى آييم، از اين‌ همه ناسپاسى و نامهربانى به خود مى لرزيم و مى ترسيم از روزى كه ديگر براى همه چيز دير شده باشد.

گاه فقط آدمهايى برايمان مهم مى شوند كه اصولا لياقتش را ندارند، آدمهايي كه ذره اى از محبت ما را قدر نمى نهند و ما، نمى فهمم چرا، اينهمه تقديرشان مى كنيم و در عوض، مهربانى بى دريغ نزديكترين كسان را از ياد مى بريم..كسانى كه آنقدر نزديكند كه ديده نمى شوند و آنقدر مهربان كه به رويمان هم نمى آورند و ما، با پررويى تمام، هر آنچه خواست ماست، حق خود مى دانيم و هر آنچه خود نمى خواهيم، توقع نابجاى آنان.

به راحتى آزارشان مى دهيم و حق اعتراض را ازشان دريغ مى كنيم. مهم هم نيست كه شادند يا نه، اصلا مى خندند يا نه. مهم هم نيست كه براى ما چه كرده‌اند و ما براى آنها چه. هيچ چيز مهم نيست غير از خواسته‌ى خودمان، حتى اگر بر بار غم‌هايشان بيفزايد.

گاه خيلى بى رحم مى شويم. خيلى...

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 13:1  توسط حس غریب  |