تبليغاتX
.:: R a s h i d a . c o . t o سابق ::.



 


امروز بعد از مدتها که همش مطالب گذشته رو دوباره میزاشتم  میخوام یه داستان براتون بنویسم فقط ازتون میخوام برداشتتون رو در مورد این داستان برام در قسمت نظرات بنویسین ( میخوام بدونم شما از رفتار مرد نایبنه چه برداشتی میکنید!!!!)

 

                                                مرد نا بینا
 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز  بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.

  هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن اوصاف دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
 
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.

روزها و هفته‌ها سپري شد.

...............
 ............
.........
......
....
..
.

يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

 مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در كمال تعجب ، او با يك ديوار مواجه شد.

مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌ اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !

پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 17:19  توسط حس غریب  | 



کاش ما ادمها تظاهر به عاشقی نمیکردیم وواقعا همدیگه رو دوست داشتیم  کاش..........................

به بلبلی عاشق گفتم ....

تا به حال از گلی پژمرده سراغی گرفته ای ...؟

با بوته ای سرما زده همنشینی کرده ای ....؟

به عیادت گل حسرت رفته ای .....؟

بوسه ای بر گلبرگهای گل انتظار نشانده ای ....؟

تا به حال در گورستان پائیز بوته لرزانی را در آغوش گرفته ای........ ؟ قلبت را بر خارش فشرده ای ......؟ با خون گرمت آبیاریش کرده ای......؟ و با گرمای وجودت معشوق را  به گل نشانده ای....!!!!؟؟؟؟

 تو هم مثل ما انسانها هزار رنگی و عاشق رنگ ...کنار گلی خوشرنگ می نشینی.. آواز ریا سر میدهی گل دلداده را رها میکنی .... می پژمرانی .....تمامی عمر کوتاهش را به انتظارت می نشانی ...و هوسبازانه به خلوت گلی دیگر می گریزی.......... !!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 9:14  توسط حس غریب  |