اصلا فکر نمیکردم بتونم تو این سن وسال برم عربستان وبتونم کعبه رو از نزدیک ببینم .....
اره من هم تو سن 21 سالگی دارم میرم تا از نزدیک عظمت الهی رو از نزدیک درک کنم ... مبدونیین بیشتر ما ادمها به جای این که در اون محیط دنبال یه فضا وحس عرفانی باشیم داریم در به در دنبال خدا وعظمتش تو اون ساختمون ها و خیلی چیزای دیگه میگردیم ...اصلا بعضی ها هم که اصلا بیخیال عالم وآدم دارن بازرگانی میکنن ....
اخه دیروز رفته بودم بانک تا عرض بگیرم یه بنده خدایی که دید من جونم واولین باره که دارم میرم مکه شروع کرد به نصیحت کردن من ووحالا مگه ول کن قضیه بود حی میگفت : نمیدونی اونجا یه ساختمون های داره که ..اصلا میری تو مسجد والنبی یکسره کولر و انگار نه انگار که عربستانه و..... حالا جالب اینجا بود که همین کار ها رو به قدرت خدا نسبت میداد
حالا اگه یه روز بعد از این که برگشتم کل ماجرا رو براتون تعریف میکنم تا بفهمین خیلی از ما دنبال خدا تو دست ساخته های بشری میگردیم ..حالا به نظر شما این کار با اون بت پرستی دوره پیامبر چه فرقی داره .... اره تنها فرقش اینه که اون زمان به جای خدا چند تا چوب وشنگ رو به عنوان سنبلی از خدا میدونستن وحالا میگن ..خدا رو نگاه کن عجب عظمتی داره مکه و.....
فعلا که 29 مرداد با کاروان دانشجویی انشالله پرواز دارم و تا برگردم 15 یا 16 شهریور میشه
به یاد همه شما دوستان عزیز هستم .
به امید دیدار

فاصله های بین دوعاشق را چه چیز پر می کند ؟. جز سکوت ؟ جز اشک؟.......................
وقتی عاشق می شوی ، همیشه دلهره داری . اضطراب می خواهد قلبت را از قفسه تنگ سینه ات بیرون آورد . چشمانت ، دیدن را انتظار می کشند . نفس هایت عمیق می شوند ،بغضی سنگین گلویت را می فشارد. پاهایت به لرزه می افتد و حتی واژه ای پیدا نمی کنی که با آن ، محبوبت را فریاد کنی.
عشق سرا پا اضطراب است،انتظار است. و نرسیدن، که محصول همیشگی عشقهای پاک و صادقانه است. وقتی تصمیم می گیری که عاشق نشوی ، دیگر کار از کار گذشته است. تو دلت را باخته ای و اضطرابت بیشتر شده است. انتظار می کشی ، کسی را که حتی شاید حاضر نیست سلامت را هم پاسخ گوید.
اینجاست که بغض ، بی واسطه پای در میانه می گذارد. اشک هم او را همراهی می کند و اگر بارانی ببارد تنهایی ات افزونتر می گردد. و دیوانه وار زیر باران دنبال گمشده ات می گردی . حال آنکه شاید محبوبت دست در دستان کس دیگری روی بالهای سعادت ! قدم می زند و خیالش هم نیست که چه بلایی سر تو آمده است.
هی گریه می کنی،هی داد می زنی. می خواهی سینه ات را چاک بزنی تا زخمی را که بر دل داری آشکار کنی. می خواهی آنچنان فریاد بزنی تا دل فرشتگان خوب خدا هم بلرزد: عشق،عشق،عشق ...... و دیگر هیچ ،این است تمام زندگی.



