میگن زندگی مثل یه بازی می مونه دیدم راست میگن زندگی همه ما ادمها مثل بازی مارو پله است که اکثرمون تو بچگی بازی میکردیم
تو زندگی هم باید صبر کنی تا ۶ بیاری و ممکنه این صبر کردن سالها طول بکشه اما وقتی اتفاق افتاد دیگه مطمئنی اول راه رسیدن به یکی از هدفها و ارزوهاتی
تو مسیرمون هم مار هست و هم نردبام... هر تاسی که میندازیم حالا مهم نیست ۱ بیاریم یا ۶ یه نقش اساسی داره مثل همه ادمهای ریزو درشتی که تو زندگیمون میان و میرن و اغلب اوقات فقط اون ۶ ها و اونایی که نقش مهم دارن به یادمون میمونن بدون فکر کردن به اینکه بعضی اوقات یه ۱ میتونه مارو از پله های یه نردبام بفرسته بالا و یا یه ۶ مارو اسیر مار کنه
اما مهمترین چیز قانون بازیه میتونی با تمام مارو پله های سر راهت بجنگی... میتونی بری و بری و بری...هیچ چیز نمیتونه تو رو از ادامه بازی محروم کنه مگر اینکه خودت بکشی کنار
کاش تو بازی مارو پله ی زندگی اونقدر توان و جرات داشته باشیم که اگر ۱۰۰ بار مار نیشمون زد بازم یا علی بگیم...بلند شیم و دوباره تاس بندازیم
عمر ما ادمها نسیه است...وقت تنگه...اما شاید یه قدم اونطرفتر یه نردبون باشه و پله هایی که مارو به اوج برسونند
تو انداختن تاسهای زندگی مواظب باشیم دستمون نلرزه و یادمون نره اون بالا سری هوامونو داره و هیچ وقت بیشتر از ظرفیت تحملمون مار سر راهمون قرار نمیده
بخت با تاس تون یار....
شب زنده داری آنهم ازنوع گردش وشکم چرانی مصداق راه قدس از شکم میگذرد راه میاندازیم ومنت میذاریم سر خدا وخود وخلایق که احیا بودیم و ...
در صورتیکه چه شبها به خاطر برنامه ۹۰ وشبکه های ماهواره ای پر از ماهواره های آتیش پاره یا بازی های جام های خانگی کشورهای اروپایی چشم بر هم نگذاشته ایم و سر مست از عخشق شبانه خندان به سر کار آمده ایم.....
><><><><><><><><><><><><><
دوستان عزیز سلام
از بابت سهل انگاری که تو نوشتن مطالب جدید میکنم و تفریبل این 4 یا 5 ماه همش دارم نوشته های قبلی رو دولاره تکرار میکنم از همتون معضرت میخوام ( راستشو بخواین اونقدر گرفتار یه سری کار ها هستم که ......... اما هر وقت میام نت سعی میکنم یه مطلبی بزارم تا حداقل وبلاگ از حالت رکود در بیاد .)
اما متن امروز:
با این که این متن رو بارها در وبلاگ قرار دادم اما هر بار که به یادش میافتم یه احساس خاصی بهم دست میده به همین دلیل این متن رو برای بار چندم دارم میزارم تا شاید تلنگری بشه باز هم تلنگری بشه به خودمون تو این ماه رمضونی.
به بلبلی عاشق گفتم ....
تا به حال از گلی پژمرده سراغی گرفته ای ...؟
با بوته ای سرما زده همنشینی کرده ای ....؟
به عیادت گل حسرت رفته ای .....؟
بوسه ای بر گلبرگهای گل انتظار نشانده ای ....؟
تا به حال در گورستان پائیز بوته لرزانی را در آغوش گرفته ای........ ؟ قلبت را بر خارش فشرده ای ......؟ با خون گرمت آبیاریش کرده ای......؟ و با گرمای وجودت معشوق را به گل نشانده ای....!!!!؟؟؟؟
تو هم مثل ما انسانها هزار رنگی و عاشق رنگ ...کنار گلی خوشرنگ می نشینی.. آواز ریا سر میدهی گل دلداده را رها میکنی .... می پژمرانی .....تمامی عمر کوتاهش را به انتظارت می نشانی ...و هوسبازانه به خلوت گلی دیگر می گریزی.......... !!!!!


