
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 8:46  توسط حس غریب
|

حسِ غريبي است دوست داشتن
وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...
ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛
به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر،
هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛
تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند......./.
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 16:11  توسط حس غریب
|


